بر مردمان روزگارى آيد که جز سخن چين را ارج ننهند ، و جز بدکار را خوش طبع نخوانند ، و جز با انصاف را ناتوان ندانند . در آن روزگار صدقه را تاوان به حساب آرند ، و بر پيوند با خويشاوند منّت گذارند ، و عبادت را وسيلت بزرگى فروختن بر مردم انگارند . در چنين هنگام کار حکمرانى با مشورت زنان بود ، و امير بودن از آن کودکان و تدبير با خواجگان . [نهج البلاغه]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

« چايي ميل دارين؟ »


 


ــ چايي… .


ــ والا من معده ي خيلي درستي ندارم.نه نوشابه ميتونم بخورم نه چايي.آخه من قبل از انقلاب خيلي فعاليتم زياد بود.دائم توي مبارزه بودم.براي همين هيچوقت نميتونستم سر موقع غذا بخورم.براي همين قبل از اينکه برم زندان واقعاً معده م داغون شد. الان با همه ي اينها خيلي هوس چايي کردم.


ــ اگه ضرر داره من تعارف و اصرار بيخود نکرده باشم؟


ــ نه شما بزرگواريد.آخه ميدونيد من قبلاً به چايي علاقه اي نداشتم.يعني خيلي اهل چايي نبودم.اما از وقتي که فهميدم آقاي (…) به چايي عنايت خاصي دارن ، خوب قضيه برام فرق کرد. يادمه يه بار خدمت آقاي (…) بوديم. ايشون خودشون به بنده گفتن : « چاي خوش عطر هم نعمتيه ها ».براي همين من از اون روز نسبت به چايي يه جور تقيد خاص پيدا کردم.


ــ پس يه چايي براتون بريزم؟


ــ اسباب زحمت شماست. يه وقتي بود که من مسئول  ويژه ي اداره ي (…) بودم.اونجا يه مش عباس داشتيم که به از شما نباشه مرد خوبي بود.آبدارچي بود.خيلي هم مؤمن و مقيد بود.بنده خدا يه عنايت خاصي به من داشت.هر وقت ميخواستم نماز بخونم ، بي هوا ميومد و پشت سر من مي ايستاد و به من اقتدا مي کرد.البته من هيچوقت به اين کارش راضي نبودم.يعني ميدونيد چيه؟من اکراه دارم پيشنماز بايستم.از قديم همينطور بودم.يه وقتي ما ميرفتيماز طرف جهاد کمک به کشاورزا.فصل پنبه چيني بود.سر نماز حدود دويست نفر پشت سر من مي ايستادن و نماز ميخوندن.از همون موقع ، من اکراه داشتم که به من اقتدا کنند ،اما خب بعضي وقتا بر حسب وظيفه آدم مجبوره.يعني انجام تکليفه… .


آهان داشت يادم ميرفت . اين مش عباس آبدارچي ما بود توي اداره ي (…).اون موقع من مسئول ويژه بودم.چه کارايي که نکرديم… . بگذريم.از خود تعريف کردن ،شکر خوردن است.من اصولاً عادت ندارم خيلي منم منم بکنم.اما خب يه واقعيتهايي رو نبايد کتمان کرد.


هيچکدوم از مسئولين بعد از من نتونستن حتي به اندازه ي يک سوم من کار کنن.حالا اينها مهم نيست.اين چايي شما ما رو به يه عوالمي برد که… .


ياد مش عباس به خير.هميشه وقتي من ميخواستم افطار کنم ، ميومد توي اتاق و ميگفت: «الان ديگه يه چايي براتون بريزم؟» من با اينکه معده م خراب بود اما بيشتر روزها روزه بودم. دوشنبه ها و پنجشنبه ها که حتماً ،باقي روزا هم اگه ميتونستم روزه ميگرفتم.البته اينا رو کسي نميدونه.شما هم پيش خودتون نگه دارين.


ـــ خدا قبول کنه ايشاالله.اگه روزه هستيد اصرار نکنم.التماس دعا.


ـــ محتاجيم به دعا.راستش رو بخوايد من امروز روزه نيستم.البته ديروز اگه خدا قبول کنه روزه بودم.ولي امروز نتونستم.يعني ديشب براي سحر خواب موندم.البته محض اطلاع عرض ميکنم. من شبها نماز شب ميخونم.عادت دارم.از زماني که جبهه بودم اين کارو ميکردم.ديشب خيلي خسته بودم.وقتي داشتم چهل تا مؤمن رو دعا ميکردم ،اسم حضرتعالي هم در خاطرم بود ، ديدم خيلي خسته ام.


آخه روز قبل خيلي اين طرف و اون طرف رفتم.قول داده بودم براي يه دختر خانمي جهيزيه تهيه کنم.آخه من الان به طور مرتب هر ماه يه جهيزيه آماده ميکنم.البته دوستان خير زيادن.کمک ميکنن محض رضاي خدا.حتي دوست ندارن اسمشون فاش بشه.خود من هم کسي نميدونه. اينا رو که بهتونگفتم پيش خودتون بمونه وگرنه من اصلاً اسم در کردن و ريا کاري و اينها نيستم الحمدلله.


يعني از قديم من دوست نداشتم تظاهر کنم و خدايي نکرده بخوام خودم رو مطرح کنم.الان البته دور ، دور ريا کاريه.همه شدن اهل ريا.هيچ کاري نکردن ولي همچين سر و صدا ميکنن که اگه کسي نشناسدشون فکر ميکنه اينا بودن که کمکاي مردمي رو جمع ميکردن و ميبردن جبهه.گفتن نداره.اينقدر تريلي تريلي جنس از تهران به غرب و جنوب اعزام ميکردم که اسمم همه جا پيچيده بود.اما ما براي کسي اين کارو نکرديم. جنگ که تموم شد ، سرمونو انداختيم پائين و افتاديم دنبال همين کاراي خيريه.اگه ميخواستم  به جاي خدا با بنده ي خدا معامله کنم ، الان وزيري ، وکيلي ، معاوني چيزي بودم.اما من از اسم در کردن خوشم نمياد.ميدونيد چيه؟ريا کاري تو خونم نيست.


به نظر من کسي ندونه آدم چيکار ميکنه بهتر از اينه که همه آدم رو شناسن.اجر آدم ضايع ميشه.جان هر کي دوست داريد اينايي که گفتم و پيش خودتون نگه دارين… . داشتم چي ميگفتم؟آهان ديروز خيلي اينور و اونور رفتم خسته شدم.براي همين سحر خوابم رفت.حتي نزديک بود که نماز صبحم هم قضا بشه.که پسرم که زنده باشه ايشاالله ،خيلی پسر مؤمن و با خدائيه.اون زودتر بلند شد و صدامون کرد.


ـــ چايی رو چيکار کنم؟ بريزم؟به خدا هفت قل شد.


ـــ چرا اينقدر تو زحمت افتادی.بيا بشين دو کلام اختلاط کنيم.چايی هم حالا ميخوريم.


 


از شنيدن اين حرفا چه حسی بهتون دست ميده؟چند تا از اين حاج آقا ها ميشناسيد؟


الهه


 


 نوشته شده توسط الهه درويشي در چهارشنبه 22/1/1386 و ساعت 6:4 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/6/1386- 5:39 ع] نامه اي به تو
[18/6/1386- 6:57 ع] دوستي ها و دوست داشتن ها
[22/1/1386- 6:4 ع] چايي ميل دارين؟
[28/12/1385- 5:15 ع] زيبا مثل سادگي هفت سين
[13/12/1385- 9:51 ص] به رعايت حقوق نتوان رسيد مگر به حراست قلوب
[4/11/1385- 6:31 ع] سر شمشير عدالت لب تيغ
[24/10/1385- 1:0 ص] سقوط ازپشت بام
[3/10/1385- 1:0 ص] رسالت نوشتن
[27/9/1385- 1:0 ص] اتوبوس
[7/9/1385- 9:0 ع] کابوسهاي يک ساده دل
[30/8/1385- 6:19 ع] بزرگي خدا
[22/8/1385- 11:11 ص] عشق و ديوانگي
[16/8/1385- 5:0 ع] انتظار
[6/8/1385- 1:0 ص] آقا بالاسرنخواستيم
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا