خداوند متعال، کسي را که در زندگي اش بخيل است و به هنگام مرگش بخشنده مي شود، دشمن مي دارد . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

«  زيبا مثل سادگي هفت سين »


 


 


اين روزا همه ي مردم در هول و هراس رسيدن عيد هستن.خيابونا شلوغ و پر از همهمه ست.مردم مثل اينکه گمشده اي داشته باشن ،دائم اينور و اونور ميرن.


دست فروشاي کنار خيابون با صداي بلند بازار گرمي ميکنن و سرشون حسابي شلوغه.مغازه ها هم که ديگه هيچي .براي وارد شدن بهشون بايد توي صف بايستي.انگار با وجود فشار تورم باز هم مردم دوست دارن توي روز نو لباساي نو بپوشن.


 


اين تصوير ، تصوير جديدي نيست.همه تون اين روزا اين تصاوير رو مي بينيد. تازه سالهاي قبل هم اين تصاوير رو زياد ديديد.من هم زياد ديدم.اما امسال براي اولين بار يه تصوير جديد ديدم.يه تصوير ناب و دست يافتني.


 


امسال براي اولين بار روز پنجشنبه ي آخر سال به ديدار اهل قبور رفتم.اونجا هم خيلي شلوغ بود.توي قطعات مملو از جمعيت بود. و من با دقت بهشون نگاه مي کردم.


اينا همون آدما بودن.همونايي که هر روز توي خيابون مي بينمشون يا توي صف عابر بانک باهاشون همکلام ميشم و دقيقه اي بعد مثل غريبه ها ازشون جدا ميشم.اونا دنبال کار خودشون ميرن و من هم دنبال کار خودم.


 


وقتي توي خيابون از کنارشون رد ميشم ،يا گاهي براي هدف مشترکي در کنارشون توي صف مي ايستم ،اونا برام غريبه ان. خيلي غريبه.اونقدر که گاهي ازشون مي ترسم. گاهي فکر میکنم از جنس اونا نیستم.


اما اون روز ، توی قبرستون ،میون آدمای شلوغی که حالا خاموش شدن،و میون کسانیکه هنوز یادشون نرفته عزیزی اینجا دارن، اصلاً  احساس غریبی نمیکردم. با اینکه نه عزیزی رو داشتم که بهش سر بزنم و نه قبری بود که روش گریه کنم.


 


اینا همون آدما بودن.همونایی که برای رسیدن نوروز در تکاپو هستن.اما اون روز و اونجا ، انگار زمان از حرکت ایستاده بود.انگار هیچکس برای برگشتن به خونه عجله نداشت.دیگه اینجا هیچ دستفروشی آرامش کوچه ها رو به هم نمیزد.هر کس آرام گوشه ای نشسته بود و به سنگ قبری نگاه میکرد ،یا سنگ رو با آب می شست، یا چیزی برای شادی روح درگذشته ش  خیرات میکرد.


 


اونجا مردم با هم خیلی مهربون بودن.اونروز نگاه ها با هم حرف میزدن.مردم محبت و لطفشون رو با فاتحه خوندن برای عزیز درگذشته ی  همدیگه نشون میدادن.


این مردم رو من میشناختم.دوستشون داشتم.از هم فرار نمیکردن.برای هم وقت داشتن.بدون اینکه با عجله از کنار هم رد بشن ، به هم لبخند میزدن.


 


محیط اونجا ساده بود و بی ریا. آرامش در فضا موج میزد.شاید تازه فهمیدم که چرا به مرگ میگن خواب توأم با آرامش.


اما زیباترین خاطره ی من وقتی بود که به قطعه ی شهدا رفتم.اونجا خلوت و ساکت بود.فضای اونجا حال و هوای خاصی داشت.یه حس عجیب داشتم.انگار همه ی این شهدا رو میشناختم.چشماشون توی عکس حالت عجیبی داشت.انگار با آدم حرف میزدن.انگار بهت میگفتن که تو رو میشناسن و حس میکنن.کنج دنج اونجا بود.


 


شهر کوچیک ما شهدای زیادی نداشت.اونقدر بودن که من وقت کردم روی سنگ همه رو بخونم و براشون فاتحه بفرستم.توی اون قطعه فقط دو تا شهید گمنام بود و خدا میدونه که زیباترین تصویر اسفند برای من این بود که دیدم خیلی از شهدایی که اسم داشتن ، روی قبرشون چیزی نبود ولی روی قبر شهدای گمنام پر بود از گل و سبزه ، شمع و عطر خوش گلاب.


 


وقتی به خودم اومدم آفتاب هم غروب کرده بود. دو ساعتی میشد که اونجا نشسته بودم.و دل کندن از اون فضای آروم و روحانی برام سخت بود.باید دوباره پرت میشدم به شلوغی.باید برمیگشتم به همهمه.به زندگی.به جایی که آدما با سرعت و بی اعتنا از کنار هم رد میشن.قبرستون دیگه خیلی خلوت شده بود و زنده ها به زندگی برگشته بودن و مرده ها رو به حال خودشون گذاشته بودن.


 


موقع رفتن فقط یه آرزو داشتم.اینکه وقتی بین زنده ها برگشتم ،اونجا رو فراموش نکنم.خوابگاه ابدیم رو.


 


 


الهه  (بیست و چهارم اسفند هشتاد و پنج)


 


 نوشته شده توسط الهه درويشي در دوشنبه 28/12/1385 و ساعت 5:15 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/6/1386- 5:39 ع] نامه اي به تو
[18/6/1386- 6:57 ع] دوستي ها و دوست داشتن ها
[22/1/1386- 6:4 ع] چايي ميل دارين؟
[28/12/1385- 5:15 ع] زيبا مثل سادگي هفت سين
[13/12/1385- 9:51 ص] به رعايت حقوق نتوان رسيد مگر به حراست قلوب
[4/11/1385- 6:31 ع] سر شمشير عدالت لب تيغ
[24/10/1385- 1:0 ص] سقوط ازپشت بام
[3/10/1385- 1:0 ص] رسالت نوشتن
[27/9/1385- 1:0 ص] اتوبوس
[7/9/1385- 9:0 ع] کابوسهاي يک ساده دل
[30/8/1385- 6:19 ع] بزرگي خدا
[22/8/1385- 11:11 ص] عشق و ديوانگي
[16/8/1385- 5:0 ع] انتظار
[6/8/1385- 1:0 ص] آقا بالاسرنخواستيم
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا